
از ترانه های چاوشی
اینها قرار بود ده تا باشند، به پیشنهاد دوستمان. اما نشد، به چند دلیل که یکی اش خودداری از زیاد نویسی (بیهوده نویسی؟) و بی "شور" نوشتن بود. تا "شور" نوشتن نباشد آنچه می خوانید خودتان هم خوب می دانید که به دل نمی نشیند. سخت است انتخاب. تازه این یک طرف ماجراست، انتخاب های ما چه به درد کسی می خورد؟ جز اینکه البته دیگران را به دهلیز های درونی مان راهنمایی می کند (و خود این مگر کم کاری است؟)، این گونه نوشتن ورطه ایست که هول افتادن از آن بسیار است، غلتیدن به سمت رمانتیسم کودکانه از یک سو و بیش از اندازه شخصی نویسی از سوی دیگر. ترانه های کم تعداد زیر تمام آنچه من از چاووشی می پسندم نیست (که اگر بود هوادار و هواخواهش نمی بودم) اما چیز هائیست که دوست داشتم روزی به خودش بگویم و همواره با خودم زمزمه ی نوشتنش را داشتم. آرمان من راجع به ترانه های او بیشتر از این هاست، تحلیل هر کدام از ترانه ها در زیر مجموعه های وسیع تر؛ ملودی، تنظیم، صدا، ترانه، که الحق بیشتر ترانه های چاووشی سزاوار این تحلیل هاست.
آخر چه کار داری، با آسمان آبی؟
"با نوی من" تو وقتی دریای غرق آبی؟
با موی لخت و تیره، چشم خمار و خیره، تلفیقی از دو چیزی ,
آبادی و خرابی
مثل شراب ها؟ نه!، بانوی من تو در من
سر گیجه های بعد از نوشیدن شرابی
آن روز ها چه بودی؟ این روز ها چه هستی؟
آن روز ها درختی، این روز ها طنابی
- چرا هر بار به این ترانه گوش می دهم تصور می کنم ترانه سرایش "احمد شاملو" است؟ چرا وقتی به آخرین خط شعر می رسم فکر می کنم که با تمام وجود می فهمم که "یعنی چه". چرا وقتی نوای نا کجایی ابتدای ترانه را می شنوم حس می کنم باید به این ترانه "احترام" گذاشت؟ چرا هر بار این ترانه را گوش می دهم دوست دارم بخوانم : مثل شراب؟ ها! نه! بانوی من تو در من سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی"، چرا هر بار به "دریای غرق آبی" می رسم فکر می کنم چه تعبیر شاعرانه غمگینی، یا وقتی به "تلفیقی از دو چیزی، آبادی و خرابی" انگار تمام مجهولات بشری برایم مجسم می شوند، از ازل تا ابد، آبادی و خرابی، غیر این بوده مگر داستان همه ی ما آدمیان؟ خودم هم باورم نمی شود...، من با این ترانه به اوج رفته ام.
تو شعرای سپید من، جایی نمونده واسه تو
سیاهی و در به دری! از روزگار من برو!
برو دیگه دوست ندارم، یه لحظه پیشم بمونی
دیگه نمی خوام تو گوشم، شعرای غمگین بخونی!
اگه نمی ری ام بدون! که دشمن جون منی
دلم می خواد هر جوری هست، کنار من جون بکنی!
- پیانو، آه... پیانو!
با شنیدن این ترانه برایم مسجل شده بود که که "محسن چاووشی" یک راکر است، حتی از خودش نداند، حتی اگر خودش نخواهد. حتی اگر تمام ساز ها سمپل باشند، حتی اگر کیفیت ضبط افتضاح باشد، حتی اگر صدایش را پر کرده باشد از انواع فیلتر، حتی اگر خودش هم زیاد این ترانه را دوست نداشته باشد.
دنیای من روشن و تو دشمن روشنیا
خورشید من داره میاد، بی سرو پای رو سیا
می خوام روزای خوب من شکنجه ی جونت بشه
سپیدیای من تورو تا مرز کشتن بکشه
وقتی می خواند: "از روز گار من برو!" من از روزگار رفته ام...
همیشه این حسرت را دارم که کاش این بیت را نمی خواند:
دختر ماه و مهر من، اومده و پشت دره
اونم دلش می خواد غم و از روزگارم ببره
هنوز گاهی وقت ها فقط به آن تکه پیانوی اول قطعه گوش می دهم...پیانو... آه، پیانو!

...
جایی شنیدمش، جایی خواندمش، کجا بود؟ کجا؟ این ها را که این خواننده نو رسیده دارد می خواند من جایی دیده ام، لعنتی! چرا یادم نمی آید؟ برای روز های عاشقی از حفظ بودمش، ها...! حمید مصدق! چرا شعر ها را پس و پیش می خواند؟ چرا اینطوری است؟ وقتی شعر را می خواندم هیچ تصور نمی کردم که روزی بتوان ترانه ای به این زیبایی از آن بیرون کشید.
چه کسی خواهد دید؟ مردنم را بی تو
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تو را، کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من زندگانی بخشی، یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
و باز چقدر تا به حال حسرت خورده ام که ای کاش چاووشی آن کتاب شعر را بیشتر ورق می زد
به خدا همیشه از خدا می خوام لحظه ی جدائی مون سر نرسه
تا همیشه پا به پای هم باشیم، اما این کوچه به آخر نرسه
نگو تا ابد باید تنها باشم!
آرزو های من و ازم نگیر!
من می خوام با تو باشم، با خود تو!
عشق من، عشقمو دست کم نگیر!
این همه شادابی، یه روزی حروم می شه
کوچه هم تموم نشه، عمرمون تموم می شه
تا ابد با من باش، همه ی هستی من
هستی مو ازم نگیر، حرف رفتنو نزن
اوورتور این ترانه هم از آنهائیست که همیشه با یادم می ماند، انگار نغمه ای بهشتی است. هر بار زمان گوش دادن یاد این تکه از شعر اخوان ثالث می افتم : "ای همه هستی ز تو! آیا تو هم هستی؟"
این هم از آن ترانه های ملس چاووشی است، نه تلخ تلخ، نه شیرین، عاشقانه ی آرام؟ شاید.
ترانه های من یه جور، گلایه از غریبیه
به دل می گم یه روز میاد، اینم یه خود فریبیه
عاشقا تقسیم می کنن عشق و برای همدیگه
نصیب من از عشق تو همیشه بی نصیبیه
دستای من عمری نمک خورده ی دستای تو
هر جوری نفرینت کنم آخر نا نجیبیه
با اینکه شعر فاخری! ندارد اما عجیب به دل می نشست و می نشیند. صمیمیتی که در آن موج می زند ، صداقتی که در خوانشش وجود دارد همدلی مرا بر می انگیزد. چقدر عاشق آن چند ثانیه ی پایانی هستم. پیانو و چاووشی، تصور کن!
و بسیاری دیگر...