يک روز به شيدايي بر زلف تو آويزم ...
يک روز دو چشمم خيس ،
يک روز دلم چون گيس
آشفته و ريساريس ...
بردار دگر بردار...
بردار به دارم زن از روي پل فرديس
..
اي درد توام درمان در بستر ناکامي
اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
وي خاطره ات پونز نوک تيز ته کفشم
اين صندل رسوايي... اين صندل رسوايي...
گرگي تو و ميشم من جمعا به تو آويزيم
آب از تو سريشم من جمعا به تو آويزيم
...
اُگزاز و ديازپامي چون زلفت ، آرامي ...
چون زلف تو نآرامم رسوا و پريشان من...
//
محسن نامجو/{گیس}