
صدای زخمی محسن چاووشی و لحن خاص ادای کلماتش، پتانسیل و نیاز به ترانه های اجتماعی دارد. پتانسیلی که در موسیقی او دیده می شود و نیازی که تنها لعن معشوقهها نمی تواند عطش نفرت و خستگی صدایش را فرو بنشاند. دست روزگار او را در جایگاهی قرار داده که تنها کافیست بخواهد تا مبدل به اسطوره شود. قشر فرهاد از کف داده حالا در خلائی که نبود او به جامعه تحمیل کرده، پی جایگزین می گردد و تنها (بله، تنها) کسی که توان موسیقیایی و فردی پر کردن این حفره را دارد، اوست. روشنفکران او را برگزیده اند و می خواهند که صدای آنها باشد.
گرفتار
شدن در حصار عاشقانه ها می شود عاقبت موسیقی محسن چاووشی نباشد. عاشقانه
خواندن تمام آنچه او می تواند نیست. عاشقانه ها می تواند همان "شبانه" های
شاعران باشد و کف آنچه او می خواهد و می خواند. می شود صدای جمعیتی شد که
فریادش شنیده نمی شود. می شود خاطره ای شد قدرتمند و محو ناشدنی. اما کمی
درنگ، نکند که ما در حال تحمیل خواست های فرو خورده ی خود بر او هستیم؟
شاید او آنی نیست که ما می خواهیم. شاید نمی خواهد آنی باشد که ما م
ی
خواهیم باشد. توانش را ندارد. سوادش را ندارد. انگیزه اش را ندارد. دغدغه
اش را ندارد و هم نمی خواهد خود را در آئینهی روشنفکران ببیند و از و
برای آنها باشد. نکند چون یتیمان پی دست نوازشی می گردیم حتی اگر پدر
نباشد؟ پاسخ این سوال ها را نمی شود به قاطعیت داد. نشانه ها برای هر
جوابی چشمک می زنند. از سلیقه ی سینمایی تا جمله های معترضانه و عمیق اش،
از تصاویر کنار درخت تا لحن ذاتا عاصی اش.خودش می گوید اجتماعی خوانده ام!
نمونه؟ امام رضا، امام حسین، فلسطین؛ اما اینها اجتماعی نیستند، اینها
مذهبی اند و نیمه مذهبی. مثالی اگر می بود باید "بچههای اهواز" و "خودکشی"
باشد نه اینها1. اگر او بخواهد تنها با عاشقانه هایش بماند،
افسوسی به بزرگی خلاء فرهاد مهراد بر دلمان خواهد نشاند و خاطره ای از
انهدام نطفهی یک اسطوره. اسطوره ای که نخواست باشد. اگر بپرسید مگر نبوده
اند اسطوره هایی تنها عاشقانه خوانده، خواهم گفت آری، اما تفاوتی باید
باشد میان آنکه نمی تواند و نمی خواهد با آنکه می تواند اما نمی خواهد.
-
از آنسو، اگر کسی بگوید نگاه به دیگران بینداز. نه مگر اینکه کار می کنند،
گرچه دست و پا شکسته، نه مگر اینکه اجتماعی می خوانند، گرچه اخته، نه مگر
اینکه خریدار دارند، گرچه کم شمار...
می گویم راست است. اما
قهرمان من اصیل است. حتی در ندانستن هایش، نخواندن هایش. به آنچه می سازد
و می خواند باور دارد (یا اگر نه چنان باور پذیر می سازد و می خواند که
آنگونه به چشم در آید) و دوست ندارد شعار بدهد.
پس یا عادت انتظار را باید از سر بیرون کرد یا اگر انتظار می کشی انتظار بزرگتری باید باشد. نه برای ظهور یک پدیده. نه برای حضور یک موسیقی متفاوت، نه برای تولد یک شخصیت جذاب. نه، انتظارت باید فراتر باشد از اینها. انتظار برای تغییر آنچه در اطراف ات می گذرد. انتظار برای آن چیزی که می گویند صلب شده. آن چیزی که زمان می برد تا درمان شود.
......
هم شخصیت خود محسن چاووشی و هم جامعه ی مخاطب او در این ماجرا دخیلاند. شاید این بار در یک همدستی شوم، نه خود محسن چاووشی توان وعلاقه اجتماعی خواندن دارد و نه مردم اش میلی به گوش دادن به آن. روزگار ما هنوز اینقدر فریاد در گوش دارد که با اندک صدایی لرزه می افتد به اندامش. عاشقانه خواندن تا آن زمان که پرده ها برافتد3 می شود مایه ی تسکین آن افسوس بزرگ با تمام بیم و امید ها ی خود و جامعه اش سر آخر می ماند یک آرزو (خواسته؟). آرزو (خواسته؟) برای اینکه اجتماعی نخواند و اگر خواند درست بخواند. اجبار و سفارشی در کار نباشد. محبوبیت او از حالا خیلی ها را به صرافت استفاده تبلیغاتی انداخته. فرار از این نوع مصرف های تبلیغاتی سخت است و فاصله ی (هر چند کوتاه) خود را با سیستم نگاه داشتن از آن سخت تر. در این غبار که چیزها به آن گرفتار اند هر اتفاقی توان افتادن دارد؛ حتی یک اتفاق اصیل.
پانوشت:
1- گرچه در همین انگشت شمار تجربه ها تفاوتی است میان او و دیگران. تفاوتی مثلن میان توجه به شمال در ترانه ای از خواننده ی ظاهرن اجتماعی روزگارمان با نگاه به بچه های اهواز. دستمان برای تاویل شمال و جنوب خوب باز خواهد بود.
2- نام کتابی نوشته ی علی رضاقلی، نشر نی
3- حالی درون پرده بسی فتنه می رود / تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند، حافظ
خاص یا عام بودن یک اثر را چگونه می
توان تشخیص داد؟ آنچه اثری را خاص می کند در وجود "خود" اثر است یا
"فراتر و فروتر" از آن؟ آیا درون آن است یا بیرون آن؟ اثر به اعتبار
"خودش" خاص تلقی میشود یا به اعتبار "علاقهمندانش"؟ آنچه
امروز اتفاق افتاده و می افتد، شق دوم ماجراست. زمانی بر اثری مهر "خاص"
نقش میبندد که در طی زمان مراجع فکری جامعه این مهر را بر آن زده باشند. مراجعی
که نمایندهی منِ برتر(متعالی به تعبیر فروید) جامعه شمرده می شوند. اثری در جامعه
خاص تلقی میشود که "هواداران خاص" داشته باشد. به گمان من اما می شود
در خود اثر وجه تشخیصی برای خاص بودن آن یافت.
تا از خاطر ن
رفته توضیح بدهم که خاص
و عام نامیدن اثری به رغم آنکه بارها تاکید می شود قصد ارزش گذاری ندارد به ناچار
به این ارزشگذاری تن خواهد داد. لغت "عام" ذهن را به سوی قشری سوق می
دهد که در پی اثر راحتهضم و کمبنیه است، تاب تحمل ندارد و حوصلهی فکر. اما
"خاص" آن است که همه در پیاش هستند تا خود را جدا از دیگران به چشم درآورند
و سلیقهی برتر و سخت ترشان را وجه ممیزه خود از دیگران قراردهند. گرچه بیشتر جمعیت
ما آدمها از گروه اولایم و طنز تلخ آن که احساس توامان عشق و نفرت به گروه دوم
داریم. اما آنچه خود اثر را ممتاز میکند چیست؟ پاسخهای متفاوتی در حوزهی هنر به آن داده شدهاست.
از این لحاظ تنها هنر زیرا تنها هنر است که حوزهای اختلاف برانگیز تلقی میشدهاست
و سایر حوزهها(صنعت و ...) تنها سود و زیانشان اولویت داشته و درستی و نادرستیشان
که اثبات پذیر بوده. تنها در هنر(علوم انسانی؟)است که پاسخ مطلقی وجود ندارد و هم
از این روی اختلافها سر برمیآورد. "جدایی اثر از گذشتهی خود"،
"گشودن راههای تازه و نادیده به روی مخاطبان" و "جسارت در
تجربه" می تواند اثری را خاص وخاصپسند کند. البته قضاوت در این باره و تشخیص
المانها با سلیقه همآغوش خواهد بود. اینکه "چه حرکتی جسارت است؟" یا
"کدام تغییر آغاز راه تازهای است؟" ارتباط تنگاتنگی با "سلیقهها"
دارد و واضح است که نزد افراد مختلف متفاوت است.
اما اگر سلیقهی فردی تنها برای
خودمان قابل پذیرش باشد و برای دیگری مجبور به توضیح عام یا خاص بودن باشیم گریزی
از مخاطب شناسی نخواهیم داشت. با بررسی طیف مخاطبان هر اثر می توان عام یا خاص
بودن آن را تخمین زد. که البته این روش نیز مصون از خطا نیست. اگر یک اثر مخاطب
عام ندارد الزاما خاصپسند نیست. اثری که به واسطه ی ایرادهای روشن و ساده موفق به
جذب مخاطب نشده را صرف ارتباط "اندکی" از مخاطبان کجسلیقه با آن، نمی
توان خاص تلقی کرد.
از جانب دیگر عوامل گوناگونی بر سلیقهی
توده اثرگذار است و مجموع تاثیر عوامل بر هم و بر سلیقهی توده اثری را به اوج میبرد
یا مهجور میکند. برای توفیق نزد توده داشتن حداقلی از تکنیک لازم است که تا حضور
نداشته باشد، توسط مخاطب دیده نخواهد شد. شرایط روحی جامعه هم در این توفیق نقش
دارد که روح جامعه به کدام سو نظر داشتهباشد یا از کدام درد در رنج باشد. "درخواست
تامل از مخاطب"، "گفتن راجع به آنچه برای توده ناآشنا باشد و باعث هراس
و ملالش شود" و "زبون و دست و پا بسته نبودن اثر در برابر مخاطب"
را می توان "وجه ممیزه" اثری
دانست که آن را از توده جدا و به برج خاصنشینان پیوند میدهد. این ویژگیها که
برشمرده شد، ویژگیهایی سلبی برای یافتن سلیقه و علاقهی توده است، البته برخی ویژگیها،
و شاید راهنمای چندان مطمئنی برای تمامی مسیر نباشد.
در نگاه اول به نظر می رسد از این دو برچسب رهایی نیست و پیشانی هر اثرهنری به فراخور مخاطبانش به یکی از ایندو مهر میشود، اما شاید راه سومی هم باشد ؛ میتوان بر روی "خط مرز باریک" بندبازی کرد؛ هم اینسو و هم آنسو. گرچه بیشمار هنرمندانی بوده و هستند که با اثری به اینسوی خط غلتیدهاند و با اثری دیگر به آنسویش، هنرمندانی که گاه بی هیچ تعلق خاطری به جریان روشنفکری اثری را به آن هبه کردهاند و گاه با تمام نزدیکی و همجواری با آن تنها به سیر کردن شکم توده پرداختهاند. اما همچنین بودهاند اندک هنرمندانی که قادر به بند بازی باشند و بتوانند در آن واحد هم مقبولیت عام و هم علاقهی خواص را جلب کنند. این هنرمندان اغلب نه به خاطر توانایی شخصی در بند بازی که به سبب داشتن مولفههایی از هر دو گروه بوده که پیشتاز و ممتاز بوده اند. مولفههایی که تنها در برخی نقاط خاص قابل جمع اند. نقاطی که حتی خود هنرمند احاطهی کامل بر آنها و قدرت کنترلشان را ندارد. او اثرش را میسازد، پس از آن دیگر این راههای پرپیچ و خم و دهلیزهای تودرتوی جامعه است که تعیین میکند چه بر سر اثر میآید و لایق کدام نام و نشان خواهدبود. بند باز اگر ماهر باشد و قادر به ادامهی بندبازی، علاوه بر حمایت و همدلی طبقهی فرهیخته (که ضامن ماندگاری نام و اثرش است) برای توده نیز محسناتی خواهد داشت و از توده نیز پشتیبانیهایی خواهددید که "بالا بردن سلیقه و معیار مخاطبان"، "استفاده از پتانسیل هواداران میلیونی برای فعالیتهای عام المنفعه و سیاسی" و "حمایت هنرمند در مواقع بحرانی" از آن جمله است.
باید پذیرفت فارغ از ارزشگذاری بر روی اثر(با خاص و عام نامیدن آن)، اثر، خوراکی است که به مخاطب خود عرضه میشود و مجموعهای از عوامل (خود اثر و هواخواهانش) در نامگذاری اثر دخیلاند
نسبت آثار محسن چاووشی با آنچه بیان شد چیست؟ (یادمان نرفته که تمام این قلمفرسائی بخاطر اوست!) اگر بخواهیم توجهمان را به دو سه آلبوم آخر او معطوف کنیم آلبوم "متاسفم" و "ترانههای سنتوری" مصداق بارزقدم زدن روی آن بند نازک است و "یه شاخه نیلوفر" اثری است که به واسطه ایرادهایی نتوانست بندبازی محسن چاووشی را تداوم بخشد. ترانههای سنتوری صدای "اصیل"، "زخمی" و "معترضی" را در فیلم داریوش مهرجویی به نمایش گذاشتند که تصور می شد دیر زمانی است نسلش منقرض شده. نسل "خواننده های مولف" معترض که اعتراض نه تنها در آنچه میخوانند که در نحوهی خوانششان هم تبلور دارد. غمانگیز برای من و مانند من اینکه دیگر اینروزها حتی هنرمند در "فرم" هم حق، اجازه، و جرات اعتراض ندارد چه رسد به ظهور آن در متن ترانه.
طبق آنچه گفته شد، اثری که به واسطهی ایرادهایی مورد اقبال مخاطب قرار نگرفته و تنها مطلوب عدهی قلیلی است، اثری خاصپسند تلقی نمیشود. اگر "یه شاخه نیلوفر" نه عام باشد و نه خاص بهترین اسم برایش شاید "بیخاصیت" باشد، به معنای اثری که نباید برای آن دست به مخاطبسنجی زد، کاری که معیار مطلوبی برای سنجش کارنامهی چاووشی نیست و باید تنها به عنوان یک تجربهی صرف در کارنامه نگاهش کرد یا شاید این بهتر باشد؛ یک اتود برای کاری که هنوز انجام نشده، یک اتود ناپخته.
در مقایسه این دو(متاسفم/ترانه های سنتوری و یه شاخه نیلوفر) باید در نظر گرفت که شرایط آفرینش و پارامترهای دخیل در بسطشان یکسان نیست. اگر "متاسفم" حاصل یک ذهن آزاد وسرکش است، "یه شاخه نیلوفر" درگیر خط قرمزها و محدودیتهاییست که سد سیر طبیعی آفرینش اثر هنری است و در پی انتشار رسمی بر آن تحمیل شده. خط قرمزهایی که به زودی و راحتی محو نخواهند شد. تجربهی سالیان گذشته نشانمان می دهد حتی ماهرترین بند بازان را سانسور و سلیقههای متحجر به زیر کشیده و هنرمندان را مهاجر، بیکار، کنار مانده و اخته کردهاند، که آنچه تولید میکنند شبحیست از آنچه میخواستهاند باشند.
بند بازِِ ما اما؛ تا کی بر روی خط مرز باریک قدم خواهد زد؟
در باب تقلید(1)
یا
محسن چاووشی واقعی کیست؟(2)
این مسئله از سرگرمی های فلسفه است؛ یونانیان کشتی ای داشتند که آن را دارای قدرت اهورایی می دانستند و بردگان پاروزنش آن را به "رعد سینه" می شناختند. پس از چندین نبرد موفق، کشتی برای تعمیر دماغه پهلومی گیرد. برای تعمیر، تعویض نیمی از الوار های به کار رفته در کشتی نیاز بود. این کار انجام شد و کشتی به موفقیت خود در جنگ های دیگرادامه داد. در فرصتی دیگر باز برای تعمیر کشتی نیاز به تعویض الوار های کهنه و جایگزینی با الوار های نو بود. اینبار حتی بادبان ها و دکل ها هم تعویض شدند. مردم به یاد و خاطر احترامی که به الوار های قدیمی داشتند با الوار های موجود و با همان وسائل کشتی ای را در خشکی ساختند. کشتی جدید دیگر در جنگ ها به موفقیت سابق نمی رسید. فرمانده کشتی اشکال را در مردمی می دید که کشتی او را با ساختن کشتی دیگری با الوار های قدیمی از فیض اهورایی محروم کرده اند. سوال اینجاست؛ کشتی رعد سینه کدام است؟ آنکه در آب است و در حال شکست یا آنکه در خشکی و با الوار های زهوار در رفته؟(3)
قیاس مع الفارقی است. نباید محسن چاووشی را با کشتی شکست خورده یا قدیمی
قیاس کرد. این پرسش که به درازا هم کشید تنها به این سبب مطرح شد تا فتح کند بابی
را که بپرسد محسن چاووشی واقعی کیست؟ آیا این صداهایی را که ما در اطرافمان می
شنویم (و اگر گوشمان عادت نداشته باشد و خوب نشنیده باشد شاید به اشتباه بیفتد)
محسن چاووشی اند؟ عدد پیروان "مکتب چاووشی" ا
ین روز ها آنقدر زیاد شده
که ارزش حرف زدن پیدا کند. آنقدر زیاد شده که هواخواهانش را به نگرانی بیندازد.
آیا محسن چاووشی واقعی دارد یکی یکی سپر های تفاوتش با دیگران را به زمین می
اندازد؟ آیا شگردهایش کهنه شده اند؟ آیا دیگر چیزی در چنته برای عرضه ندارد؟ آیا
قافیه را به تازه واردان که "هرچه او بگوید علیه خودش استفاده می کنند"
می بازد؟ آیا "تمام" الوار های کشتی یونانی را "مردم" برده
اند؟ همه چیز تغییر کرده است؟ پرسش نهایی؛ آیا محسن چاووشی هنوز متفاوت است یا
میان مقلد ها و پیروان مکتبش گم خواهد شد؟
اگر پاسخ این سوال را آری بدانیم (که من اینگونه ام و می دانم بسیاری دیگر نیز)
پرسش بعدی در پی پاسخ این خواهد بود؛ چه تفاوتی؟ کدام مشخصه او را از دیگرانی که
ما را به اشتباه می اندازند تمیز می دهد؟ چه شاخصی ما را هنوز به "وجود
حقیقتی ثابت" رهنمون می شود؟ حقیقتی ثابت به نام "محسن چاووشی
واقعی". اینجا حتی اگر با "حقیقت متکثر" رو به رو باشیم ، آنچه
وجود خواهد داشت حقیقت متکثر ناقص است. بیایید ببینیم چه چیز است که ما را به
اشتباه می اندازد. به گمان من تنها "جنس صدا". در برخی موارد آهنگسازی
ها و تنظیم ها هم دست و پایی برای جلوه فروشی زده اند. اما آنچه ما را به اشتباه و
نگرانی می اندازد جنس صدا است. نگرانی از بایت اینکه دیگر ما هواخواه
"تنها" صدای زخم خورده ی روزگارمان نیستیم. نگران از اینکه این صدای زخم
زننده "هرجایی" شود و "هرکسی" به خود اجازت ورود به ساحت سنگین
و بکر "مکتب چاووشی" بدهد. دزد آنچه را به دستش می رسد می برد. چه باک.
آنچه بر طاق است است و عیان برای دیدن و شنیدن روزی به یغما خواهد رفت. دیر یا
زود، زیاد یا کم. آیا دیگر در اندرونی درون چاووشی واقعی چیزی باقی نمانده است؟
این ها تنها یاد آوری آنها ست که همه می دانیم :
محسن چاووشی واقعی، نخست خود را آهنگساز می داند. در میان این بی شماران علاقه مند پیگیر مقلد کسی یا کسانی آیا یافت شده اند که ملودی ترانه هایشان به چند بار شنیدن بیرزد؟ آیا این تنها صدا بود که "سنگ صبور" را به دقیق ترین معنای کلمه "همه گیر" کرد؟ آیا این تنها صدا بود که "بانوی من" را ستایش شده کرد؟
محسن چاووشی واقعی لحن شخصی دارد. کدام مقلد حتی با سواد و پی گیر را سراغ دارید که جرئت و جسارت خواند ترانه ای چون "گل سر" را در سر بپروراند؟ آیا تنها صداست که هیبت مردانه ی "نفس بریده" را در ذهن ما تجسم می بخشد؟
محسن چاووشی واقعی ترانه شناس است. آنچه درباره ی ترانه در مقلدان او دیده می شود در واقع امر "هیچ" است. بیشتر ترانه ها نیم بند و فاقد مفهوم حتی کمی عمیق اند. محسن چاووشی واقعی (جز در چند مورد که خود هم ابراز پشیمانی کرده) ترانه ی سخیف و بی معنا نخوانده. انتخاب ترانه ها را به درستی انجام داده و حذف هایش در ترانه ها تاثیری دو چندان به آنها افزوده (شبیه به آنچه فرهاد مهراد با ترانه ها انجام می داد).
محسن چاووشی واقعی با این همه تفاوت (که من در جستاری دیگر به تفضیل بر شمرده ام و اینجا تنها شمه ای از آن آمد) چرا باید مهجور بماند؟ نمی ماند و همچنان خواهد تابید. شاخص تمایز او از دیگران به قدری عیان و هم دسترس ناپذیر است که دیگران را مجبور به فرو آوردن سر تعظیم در برابر "موسیقی چاووشی" می کند، که کم رنگ شدن نام و "مکتب چاووشی" و هضم خود او در مکتبش از محالات است. مقلدان اگر برای ماندن آمده اند این راه آنها را به فراموشخانه تاریخ خواهد فرستاد. اما برای چند روزی سر زبان ها بودن – آن هم به خاطر موسیقی و شهرت کس دیگر- کفایت می کند و به جایی شاید بر نخورد. برای ماندن باید از "خود" مایه داشت. اگر نباشد با افکت و تنظیم شبیه به مورد واقعی تنها می توان دل خوش کرد و به چند دوست و آشنا پز تقلید داد. همین و بس.
پانوشت :
1-http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-772ba3a9751c42b08a3eca442d783475-fa.html
2- این نام را از تاپیکی به همین نام در انجمن هواداران محسن چاووشی وام گرفته ام. گرچه آنچه من در پی گفتنش هستم با آنچه در آنجا مطرح شد بیش از زمین تا آسمان فاصله دارد.
3- برای شرح کامل مسئله و پاسخ اش نگاه کنید به کتاب "101 مسئله ی فلسفی"، نوشته ی مارتین کوهن، ترجمه ی امیر غلامی، نشر مرکز
گرچه می دانم نوشتن این سطور چنان
"فریاد زیر آب" است و گوش کس و کسانی که باید بشنوند به آن بدهکار
نخواهد بود اما دست کم برای ثبت در تاریخ! خواهم نوشت؛ انگار چیزی اشتباه شده است،
نکته ای مغفول مانده، تکه ای از پازل سر جای خود قرار نگرفته است. آیا این بی
توجهی چاووشی به انتقاد ها عامدانه است یا از سر نادانی؟ این متهم کردن دیگرانی که
آلبوم را نپسندیده اند به "کم تحمل بودن" و "نداشتن
حال و حوصله ی
تجزیه و تحلیل" و "صدا محور بودن" آیا عامدانه است؟ آیا باید باور
کنیم که آلبوم متاسفم در شرایط "آماتوری" ضبط شده است؟ اگر نه، باید می
شنیدیم که : "بله! من از فیلتر استفاده می کردم!" کدام را باید باور
کرد؟ غم انگیز است زمانیکه آهاری چون مادری که ترس از آبروی کودکش دارد می خواهد
"جیمی هندریکس" را به علاقه مندی های چاووشی حقنه کند (کاش خودش بدون
فشار این را می گفت، اما او گفت حسین کشتکار!) اگر ایراد از آهاری است که محیط
اطراف چاووشی را ایزوله کرده است باید روزنه ای گشود. اینکه "اگر نمی فهمید
مشکل تنبلی گوش شماست" توجیهی به ضعف های بارز و شکاف های عیان موسیقیایی در
آلبوم نمی تواند باشد.
به احتمال زیاد وقتی انتقاد ها و اعتراض ها به گوش چاووشی رسیده است آهاری آن توجیهات را برای او ردیف کرده و گفته است که اگر نفهمیده اند و خوششان نیامده برای این بوده که به موسیقی سابق تو (که هیچ هم سخیف و پاپ و راحت هضم نبود) عادت داشتند و حالا با پیشرفت! (که تنها تغییر بود) موسیقی ات لب به شکوه گشوده اند...
شاید آهاری هم همان را می خواهد که ما می خواهیم، اینکه چاووشی با این پتانسیل سرشار از غریزه ی افسار گسیخته ی موسیقیایی بیش از اینها باید ارج و قرب ببیند و بتواند پرچمدار و نماینده ی شایسته ی راک از نوع ایرانی اش باشد اما اشکالی این وسط وجود دارد. اینجا بعضی ضعف ها و اشتباهات دارد نادیده گرفته می شود. هر انسان "روشنفکری" لزوما تنظیم کننده خوبی نمی تواند باشد. هر فیلم ساز خوبی لزوما موسیقیدان و موسیقی شناس خوبی نخواهد بود. در اینکه ما خوشحالیم از اینکه چاووشی گیر عده ای هرزه و بی سواد نیفتاده تردیدی نیست اما پشت اعتبار موسیقی چاووشی پنهان شدن و عیب ها را وارونه حسن نشان دادن نشان از یکرنگی ندارد، اگر نگوییم بی صداقتی.
از ترانه های چاوشی
اینها قرار بود ده تا باشند، به پیشنهاد دوستمان. اما نشد، به چند دلیل که یکی اش خودداری از زیاد نویسی (بیهوده نویسی؟) و بی "شور" نوشتن بود. تا "شور" نوشتن نباشد آنچه می خوانید خودتان هم خوب می دانید که به دل نمی نشیند. سخت است انتخاب. تازه این یک طرف ماجراست، انتخاب های ما چه به درد کسی می خورد؟ جز اینکه البته دیگران را به دهلیز های درونی مان راهنمایی می کند (و خود این مگر کم کاری است؟)، این گونه نوشتن ورطه ایست که هول افتادن از آن بسیار است، غلتیدن به سمت رمانتیسم کودکانه از یک سو و بیش از اندازه شخصی نویسی از سوی دیگر. ترانه های کم تعداد زیر تمام آنچه من از چاووشی می پسندم نیست (که اگر بود هوادار و هواخواهش نمی بودم) اما چیز هائیست که دوست داشتم روزی به خودش بگویم و همواره با خودم زمزمه ی نوشتنش را داشتم. آرمان من راجع به ترانه های او بیشتر از این هاست، تحلیل هر کدام از ترانه ها در زیر مجموعه های وسیع تر؛ ملودی، تنظیم، صدا، ترانه، که الحق بیشتر ترانه های چاووشی سزاوار این تحلیل هاست.
آخر چه کار داری، با آسمان آبی؟
"با نوی من" تو وقتی دریای غرق آبی؟
با موی لخت و تیره، چشم خمار و خیره، تلفیقی از دو چیزی ,
آبادی و خرابی
مثل شراب ها؟ نه!، بانوی من تو در من
سر گیجه های بعد از نوشیدن شرابی
آن روز ها چه بودی؟ این روز ها چه هستی؟
آن روز ها درختی، این روز ها طنابی
- چرا هر بار به این ترانه گوش می دهم تصور می کنم ترانه سرایش "احمد شاملو" است؟ چرا وقتی به آخرین خط شعر می رسم فکر می کنم که با تمام وجود می فهمم که "یعنی چه". چرا وقتی نوای نا کجایی ابتدای ترانه را می شنوم حس می کنم باید به این ترانه "احترام" گذاشت؟ چرا هر بار این ترانه را گوش می دهم دوست دارم بخوانم : مثل شراب؟ ها! نه! بانوی من تو در من سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی"، چرا هر بار به "دریای غرق آبی" می رسم فکر می کنم چه تعبیر شاعرانه غمگینی، یا وقتی به "تلفیقی از دو چیزی، آبادی و خرابی" انگار تمام مجهولات بشری برایم مجسم می شوند، از ازل تا ابد، آبادی و خرابی، غیر این بوده مگر داستان همه ی ما آدمیان؟ خودم هم باورم نمی شود...، من با این ترانه به اوج رفته ام.
تو شعرای سپید من، جایی نمونده واسه تو
سیاهی و در به دری! از روزگار من برو!
برو دیگه دوست ندارم، یه لحظه پیشم بمونی
دیگه نمی خوام تو گوشم، شعرای غمگین بخونی!
اگه نمی ری ام بدون! که دشمن جون منی
دلم می خواد هر جوری هست، کنار من جون بکنی!
- پیانو، آه... پیانو!
با شنیدن این ترانه برایم مسجل شده بود که که "محسن چاووشی" یک راکر است، حتی از خودش نداند، حتی اگر خودش نخواهد. حتی اگر تمام ساز ها سمپل باشند، حتی اگر کیفیت ضبط افتضاح باشد، حتی اگر صدایش را پر کرده باشد از انواع فیلتر، حتی اگر خودش هم زیاد این ترانه را دوست نداشته باشد.
دنیای من روشن و تو دشمن روشنیا
خورشید من داره میاد، بی سرو پای رو سیا
می خوام روزای خوب من شکنجه ی جونت بشه
سپیدیای من تورو تا مرز کشتن بکشه
وقتی می خواند: "از روز گار من برو!" من از روزگار رفته ام...
همیشه این حسرت را دارم که کاش این بیت را نمی خواند:
دختر ماه و مهر من، اومده و پشت دره
اونم دلش می خواد غم و از روزگارم ببره
هنوز گاهی وقت ها فقط به آن تکه پیانوی اول قطعه گوش می دهم...پیانو... آه، پیانو!

...
فصل مشترک بیشتر نوشته هایی که تا کنون درباره ی نخستین آلبوم (مجاز) محسن چاووشی نوشته، منتشر و خوانده شده یک نکته است؛ این آلبوم نسبت به تولیدات حال حاضر موسیقی ایران یک "اتفاق" است.گرچه می توان این اتفاق را از دو نظرگاه، نگاه کرد؛ یکی اتفاق به معنای مثبت و رو به جلو و دیگری منفی و تنها، متفاوت. اما آنان که از "اتفاق" برای توصیف آلبوم چاووشی استفاده کردند ( و از جمله خود من) مرادشان همان "اتفاق مثبت" بود ( و از نظر من) تنها نسبت به جسم ( شاید رو به احتضار) موسیقی ایران و نه "خود خود" چاووشی و دیگر آثار او.
در نوشته ی پیشین چاووشی را با چاووشی مقایسه کرده بودم و حال می خواهم او را با آنچه "موسیقی پاپ ایران" می نامند سنجش کنم. این "اتفاق" باید کالبد شکافی و نیز کالبد شناسی شود. اگرنه، تنها "اظهار" اینکه این آلبوم اتفاقی برای موسیقی پاپ ایران بود نه دردی را دوا خواهد کرد و نه نوری به تاریکای مبتذل موسیقی پاپ ایران خواهد افکند. اینکه می گویم "پاپ" و نه "راک"، هم به دلیل اظهارات خود پدید آورندگان آلبوم است هم به دلیل مضمون و فرم آلبوم. راک و مکتبی که به این نام معرفی می شود، از فرم و محتوایی تشکیل شده و می شود که اینجا و در این آلبوم نه از محتوا و مضمون آن خبری است (اعتراض) و نه از فرم و صورتش بصورت کامل (سازبندی راک).
برای توصیف و تشریح، این اتفاق را در دو جنبه ی غیرموسیقیایی و موسیقیایی بررسی خواهم کرد :
1- اتفاق خودش می افتد
آوای باربد : اینکه آیا پیشنهاد خود چاووشی بود که آلبوم او را
موسسه ی آوای باربد منتشر کند یا نه زیاد مهم نیست. مهم این بود که موسسه ای
مسئولیت آلبوم را بر عهده گرفته بود که سابقه ی روشن و آبرومندانه ای در انتشار
آثار موسیقیایی داشت. چاووشی خود در مصاحبه هایش اشاره کرده بود که در ابتدای راه،
آلبوم خود را برای بعضی کمپانی های پر نفوذ برده بود اما آنها "آلبوم را روی
میز پرت کرده بودند" در حالی که بعد ها حتی با تقاضای های مکرر شان هم حاضر
به همکاری با آنها نشده بو
د. آوای باربد تقریبا در بیشتر زمینه های موسیقی، آلبوم
های "خوب" منتشر کرده بود. موسیقی ردیفی ایران، موسیقی فیلم، موسیقی
نواحی و فولکلور و نیز موسیقی راک و پاپ. شاید اگر سلسله آلبوم های پاپ آن موسسه
را از فهرست تولیداتش حذف کنیم بتوان این موسسه را در کیفیت تولیدات خود با موسسات
معتبری چون "هرمس" یا "ماهور" مقایسه کرد. پس شاید اولین
تفاوت و مزیت او نسبت به دیگران در انتخاب موسسه باربد باشد. همانطور که می دانیم
بیشتر آلبوم های پاپ ایران را (از زمانی که این نوع موسیقی اجازه ی تنفس مجدد
دریافت) موسسه های ترانه شرقی و ایران گام بر عهده داشتند. دیگرانی هم بودند که
البته تحت قیومیت این دو موسسه مشغول فراهم کردن خوراک برای جامعه ی تشنه ی موسیقی
پاپ ایران بودند، آثاری که در اواخر سال 1384 در ابتذال و ولنگاری فرمی و مضمونی
دست لس انجلسی ها را از پشت بسته بود. آیا انتخاب چاووشی آگاهانه بوده است؟ آیا
پیشنهاد باربد تنها از لحاظ مالی وسوسه بر انگیز بوده است؟ با اینکه پاسخ قطعی و
حقیقی را نمی دانم اما به یقین در زمانی که چاووشی آلبوم خود را به باربد واگذار
کرد، ناشناس نبود و قدر و قیمتش مشخص شده بود. پس طبیعی است که کمپانی های بسیاری
(چه در داخل و حتی در خارج از کشور) برای بدست آوردن این گنج (به قول آهاری) گوی
سبقت از هم بربایند و پیشنهاد های بالاتری بدهند. اینجاست که چاووشی می کوشد اولین
تفاوت های خود را با دیگران به رخ جامعه ی موسیقی پاپ بکشد. همکاری با موسسه ای که
سابقه ی آبرومندانه و جدی ای در زمینه ی تولیدات موسیقیایی دارد و تحت نفوذ و
سیطره ی کمپانی های موسوم به لاله زاری نیست.
انیهای که موسسهی پخشکننده به عنوان نمونه در سایتاش قرار دادهبود، گوش میدادند و به رویا فرومیرفتند. (به گمانم هنوز هم کسی در باربد پیدا نشده تا نام آلبوم را که مغایر با نام پخش شده ی آلبوم هم هست از قسمت "به زودی" ها خارج کند). باید این حرفها جایی زدهشود. این درددلها باید گفته شود که شاید روزیروزگاری کسی بهیاد بیاورد که "باربد" حتا یک عذرخواهی یا اطلاعیهی روشنگر یک خطی بابت دو سال انتظار بیپاسخ هواداران صادر نکرد. که حتا تا آخرین لحظهها هم همه فکر میکردند شاید "این هم سراب است". که آخرین جایی که اخبار چاووشی را "پوشش" میداد (و نه تولید خبر) انجمن نیمهرسمی (و حالا رسمی!) هواداران چاووشی بود. که هیچکس، هیچکس، و باز هم هیچکس توضیح نداد که مشکل چاووشی با "حراست" ارشاد است و نه بخش "موسیقی" آن. شاید هم قرار نبود همه بفهمند. قرار بود همه تنها تهییج شوند. ذوق کنند. منتظر بمانند. انتظاری که این اواخر عده ای را دیوانه کرده بود. کسی انگار وظیفه نداشت توضیح بدهد که "چون تیراژ بالا بود پخش کار به عقب افتاد" یا "ماه رمضان زمان خوبی برای پخش آلبوم نیست" غیر از خود چاووشی. انگار شرکت پخش تنها به این فکر می کرد که اشتیاق جمعیت مشتاق را بیشتر کند و با امنیتی! کردن فضا خواستار این بود که سر و صدای رسانه ای حول پخش کار شکل نگیرد. همه جا پر بود از گمانه زنی. اینکه چه کسانی شاعر هستند، چه کسانی قرار است همخوانی کنند و همه جا پر بود از "فضایمتفاوت" این آلبوم. براستی هم که چقدر متفاوت.
یپلم حسابداری). در میان هنرها نیز جز به موسیقی علاقهای ندارد. البته او ترانه سرائی نیز میکند اما تصورم بر این است که این کار برای او از سر اجبار یا تجربههایی برای آزمون و خطا بوده است و نه رویه برای کارهای آیندهاش. تنها نکاتی را که از علائق محسن چاووشی به ادبیات به خاطر میآورم دو مورد است : یک مورد مربوط به اظهار علاقهی او به "موریس مترلینگ" در یک مصاحبه به عنوان نویسندهی مورد علاقه است (گرچه این انتخاب به نظر مشکوک و شوخی با مصاحبهگر به نظر می رسد) و دیگری اظهارات او مبنی بر خواندن کتاب "ده منظومه" که مجموعه ای از اشعار نوی ایران است (و منجر به انتخاب قطعاتی از شعر "حمید مصدق" بنام "قصیدهی آبی، خاکستری، سیاه" شد). دربارهی موضع گیریهای اجتماعی محسن چاووشی معروفترین و صریحترین آن به جملهای باز می گردد که او در مصاحبهی خود با رادیو جوان گفت. جمله ای به این مضمون؛ "مجوز توهین به آهنگساز و مخاطب است". شنیدههای دیگری نیز از روحیات سیاسی او حکایت می کنند که به سبب عدم اعلان رسمی ما نیز ناشنیده تلقی میکنیم. گرچه نگارنده روانشناس نیست و هم ادعای واکاوی شخصیت محسن چاووشی را ندارد اما نمی توان حوادث جنگ و نیز مهاجرت و این دست فراز و فرودهای زندگی را در خلق ویژگیهای فردی محسن چاووشی نادیده گرفت. شخصیتی خود ساخته، بسیار حساس و شکننده (به گواه کسانی که از نزدیک با او برخورد داشتهاند و برخوردهای خود را قلمی کردهاند)، زود رنج و گوشه گیر. نگارنده بروز و ظهور این ویژگیها را در موسیقی او ، به چند دسته طبقه بندی میکند...