
صدای زخمی محسن چاووشی و لحن خاص ادای کلماتش، پتانسیل و نیاز به ترانه های اجتماعی دارد. پتانسیلی که در موسیقی او دیده می شود و نیازی که تنها لعن معشوقهها نمی تواند عطش نفرت و خستگی صدایش را فرو بنشاند. دست روزگار او را در جایگاهی قرار داده که تنها کافیست بخواهد تا مبدل به اسطوره شود. قشر فرهاد از کف داده حالا در خلائی که نبود او به جامعه تحمیل کرده، پی جایگزین می گردد و تنها (بله، تنها) کسی که توان موسیقیایی و فردی پر کردن این حفره را دارد، اوست. روشنفکران او را برگزیده اند و می خواهند که صدای آنها باشد.
گرفتار
شدن در حصار عاشقانه ها می شود عاقبت موسیقی محسن چاووشی نباشد. عاشقانه
خواندن تمام آنچه او می تواند نیست. عاشقانه ها می تواند همان "شبانه" های
شاعران باشد و کف آنچه او می خواهد و می خواند. می شود صدای جمعیتی شد که
فریادش شنیده نمی شود. می شود خاطره ای شد قدرتمند و محو ناشدنی. اما کمی
درنگ، نکند که ما در حال تحمیل خواست های فرو خورده ی خود بر او هستیم؟
شاید او آنی نیست که ما می خواهیم. شاید نمی خواهد آنی باشد که ما م
ی
خواهیم باشد. توانش را ندارد. سوادش را ندارد. انگیزه اش را ندارد. دغدغه
اش را ندارد و هم نمی خواهد خود را در آئینهی روشنفکران ببیند و از و
برای آنها باشد. نکند چون یتیمان پی دست نوازشی می گردیم حتی اگر پدر
نباشد؟ پاسخ این سوال ها را نمی شود به قاطعیت داد. نشانه ها برای هر
جوابی چشمک می زنند. از سلیقه ی سینمایی تا جمله های معترضانه و عمیق اش،
از تصاویر کنار درخت تا لحن ذاتا عاصی اش.خودش می گوید اجتماعی خوانده ام!
نمونه؟ امام رضا، امام حسین، فلسطین؛ اما اینها اجتماعی نیستند، اینها
مذهبی اند و نیمه مذهبی. مثالی اگر می بود باید "بچههای اهواز" و "خودکشی"
باشد نه اینها1. اگر او بخواهد تنها با عاشقانه هایش بماند،
افسوسی به بزرگی خلاء فرهاد مهراد بر دلمان خواهد نشاند و خاطره ای از
انهدام نطفهی یک اسطوره. اسطوره ای که نخواست باشد. اگر بپرسید مگر نبوده
اند اسطوره هایی تنها عاشقانه خوانده، خواهم گفت آری، اما تفاوتی باید
باشد میان آنکه نمی تواند و نمی خواهد با آنکه می تواند اما نمی خواهد.
-
از آنسو، اگر کسی بگوید نگاه به دیگران بینداز. نه مگر اینکه کار می کنند،
گرچه دست و پا شکسته، نه مگر اینکه اجتماعی می خوانند، گرچه اخته، نه مگر
اینکه خریدار دارند، گرچه کم شمار...
می گویم راست است. اما
قهرمان من اصیل است. حتی در ندانستن هایش، نخواندن هایش. به آنچه می سازد
و می خواند باور دارد (یا اگر نه چنان باور پذیر می سازد و می خواند که
آنگونه به چشم در آید) و دوست ندارد شعار بدهد.
پس یا عادت انتظار را باید از سر بیرون کرد یا اگر انتظار می کشی انتظار بزرگتری باید باشد. نه برای ظهور یک پدیده. نه برای حضور یک موسیقی متفاوت، نه برای تولد یک شخصیت جذاب. نه، انتظارت باید فراتر باشد از اینها. انتظار برای تغییر آنچه در اطراف ات می گذرد. انتظار برای آن چیزی که می گویند صلب شده. آن چیزی که زمان می برد تا درمان شود.
......
هم شخصیت خود محسن چاووشی و هم جامعه ی مخاطب او در این ماجرا دخیلاند. شاید این بار در یک همدستی شوم، نه خود محسن چاووشی توان وعلاقه اجتماعی خواندن دارد و نه مردم اش میلی به گوش دادن به آن. روزگار ما هنوز اینقدر فریاد در گوش دارد که با اندک صدایی لرزه می افتد به اندامش. عاشقانه خواندن تا آن زمان که پرده ها برافتد3 می شود مایه ی تسکین آن افسوس بزرگ با تمام بیم و امید ها ی خود و جامعه اش سر آخر می ماند یک آرزو (خواسته؟). آرزو (خواسته؟) برای اینکه اجتماعی نخواند و اگر خواند درست بخواند. اجبار و سفارشی در کار نباشد. محبوبیت او از حالا خیلی ها را به صرافت استفاده تبلیغاتی انداخته. فرار از این نوع مصرف های تبلیغاتی سخت است و فاصله ی (هر چند کوتاه) خود را با سیستم نگاه داشتن از آن سخت تر. در این غبار که چیزها به آن گرفتار اند هر اتفاقی توان افتادن دارد؛ حتی یک اتفاق اصیل.
پانوشت:
1- گرچه در همین انگشت شمار تجربه ها تفاوتی است میان او و دیگران. تفاوتی مثلن میان توجه به شمال در ترانه ای از خواننده ی ظاهرن اجتماعی روزگارمان با نگاه به بچه های اهواز. دستمان برای تاویل شمال و جنوب خوب باز خواهد بود.
2- نام کتابی نوشته ی علی رضاقلی، نشر نی
3- حالی درون پرده بسی فتنه می رود / تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند، حافظ