
لازم است که اول اتفاقات اخیر را مرور کنیم. حدود 40 روز پیش (23تیرماه) محمدرضا آهاری به عنوان مدیربرنامههای محسن چاووشی در گفتگو با ایلنا وعده کرد که تا 25 روز دیگر دربارهی آلبوم بعدی چاووشی توضیح خواهد داد و همان روز در مصاحبه با موسیقی ما به یک "اتفاق ویژه" که قرار است تا یک ماه دیگر بیفتد، اشاره کرد. در آن زمان در سایت رسمی هیچ خبری نبود حتی همین مصاحبهها نیز در آنجا منعکس نشد! معمولا اینطور است که سایتهای مربوط به هنرمندان، اخبار و مصاحبههای خبرگزاریها و سایتهای خبری دربارهی آنها را پوشش میدهند، اما در این مورد سایت به اصطلاح رسمی ساکت بود. گذشت تا 15 روز بعد (8مرداد) همزمان با روز تولد محسن چاووشی، سایت موسیقی ما دو خبر دیگر از چاووشی با قید "درگوشی" تیتر کرد. یکی اینکه آلبوم طبق شنیدهها اواخر شهریور میآید و دیگری احتمال کنسرت در کیش و شروع تمرین به همراه نوازندگان برجسته. محمدرضا آهاری هم در تماس با سایت موسیقی ما اینها را تکذیب کرده و دوباره می گوید 20 روز دیگر همه چیز مشخص خواهد شد! بعد از این اخبار، بالاخره سایت رسمی در روز 23 مرداد واکنش نشان داد.
مدیر این سایت در روز 23 مرداد با درج پستی ضمن تکذیب کنسرت به کل، مصاحبههای محمد رضا آهاری را نیز تکذیب می کند و موسیقی ما را به دروغگویی متهم کرده، انگیزه آنها را نیز "جذب بازدیدکننده" بیان می کند. به تکذیب کنسرت کار نداریم، چون خود آهاری هم تلویحا به آن اشاره کرده اما به نظر می رسد سایت رسمی برای اینکه از قضیه پرت به نظر نرسد و بی خبری و شاید نادیده انگاشته شدنش را توسط محمدرضا آهاری (به عنوان مدیربزنامه) توجیه کند به یکباره همه چیز را ساخته پرداخته ذهن خیال انگیز خبرگزاری ایلنا و سایت موسیقی ما معرفی می کند. از سوی دیگر سایت موسیقی ما هم ادعا می کند "فایل صوتی مصاحبه با آهاری موجود است و این قابل کتمان نیست." این مورد را می توانید اینجا ببینید، در پاسخ به کامنت یک نفر که از آنها در برابر خبر سایت رسمی جواب میخواهد.
در تدارک مطلبی بودم تا برداشت خودم را از این اتفاقات و دربارهی اینکه دلایل سایت رسمی برای رد اخبار دیگر سایتها غیر قابل قبول است، بنویسم. اما با این صحبتها که مستقیم از زبان خود محسن چاووشی در سایت درج شد، دیگر ماجرا روشن شد:
...این روزها از طرف سایت موسیقی ما مطالبی نوشته شده است که گفته اند زمان 25 روز از زمانی که آقایان این سایت با محمدرضا آهاری صحبت کرده اند و اکنونخبری در دست ندارند باید گفته شود که خبر رسمی برای انتشار هنوز از ارشاد دریافت نشده است که به عنوانی رسمی شود. کار آلبوم به همیاری دوستان به پایان رسیده است و در مراحل پایانی مسترینگ آن هستیم ومحمدرضا هم آن را در تماسها و ارتباط با سایتها و خبرگزاریها اعلام کرده بود (نه به صورت مصاحبه)...
خاص یا عام بودن یک اثر را چگونه می
توان تشخیص داد؟ آنچه اثری را خاص می کند در وجود "خود" اثر است یا
"فراتر و فروتر" از آن؟ آیا درون آن است یا بیرون آن؟ اثر به اعتبار
"خودش" خاص تلقی میشود یا به اعتبار "علاقهمندانش"؟ آنچه
امروز اتفاق افتاده و می افتد، شق دوم ماجراست. زمانی بر اثری مهر "خاص"
نقش میبندد که در طی زمان مراجع فکری جامعه این مهر را بر آن زده باشند. مراجعی
که نمایندهی منِ برتر(متعالی به تعبیر فروید) جامعه شمرده می شوند. اثری در جامعه
خاص تلقی میشود که "هواداران خاص" داشته باشد. به گمان من اما می شود
در خود اثر وجه تشخیصی برای خاص بودن آن یافت.
تا از خاطر ن
رفته توضیح بدهم که خاص
و عام نامیدن اثری به رغم آنکه بارها تاکید می شود قصد ارزش گذاری ندارد به ناچار
به این ارزشگذاری تن خواهد داد. لغت "عام" ذهن را به سوی قشری سوق می
دهد که در پی اثر راحتهضم و کمبنیه است، تاب تحمل ندارد و حوصلهی فکر. اما
"خاص" آن است که همه در پیاش هستند تا خود را جدا از دیگران به چشم درآورند
و سلیقهی برتر و سخت ترشان را وجه ممیزه خود از دیگران قراردهند. گرچه بیشتر جمعیت
ما آدمها از گروه اولایم و طنز تلخ آن که احساس توامان عشق و نفرت به گروه دوم
داریم. اما آنچه خود اثر را ممتاز میکند چیست؟ پاسخهای متفاوتی در حوزهی هنر به آن داده شدهاست.
از این لحاظ تنها هنر زیرا تنها هنر است که حوزهای اختلاف برانگیز تلقی میشدهاست
و سایر حوزهها(صنعت و ...) تنها سود و زیانشان اولویت داشته و درستی و نادرستیشان
که اثبات پذیر بوده. تنها در هنر(علوم انسانی؟)است که پاسخ مطلقی وجود ندارد و هم
از این روی اختلافها سر برمیآورد. "جدایی اثر از گذشتهی خود"،
"گشودن راههای تازه و نادیده به روی مخاطبان" و "جسارت در
تجربه" می تواند اثری را خاص وخاصپسند کند. البته قضاوت در این باره و تشخیص
المانها با سلیقه همآغوش خواهد بود. اینکه "چه حرکتی جسارت است؟" یا
"کدام تغییر آغاز راه تازهای است؟" ارتباط تنگاتنگی با "سلیقهها"
دارد و واضح است که نزد افراد مختلف متفاوت است.
اما اگر سلیقهی فردی تنها برای
خودمان قابل پذیرش باشد و برای دیگری مجبور به توضیح عام یا خاص بودن باشیم گریزی
از مخاطب شناسی نخواهیم داشت. با بررسی طیف مخاطبان هر اثر می توان عام یا خاص
بودن آن را تخمین زد. که البته این روش نیز مصون از خطا نیست. اگر یک اثر مخاطب
عام ندارد الزاما خاصپسند نیست. اثری که به واسطه ی ایرادهای روشن و ساده موفق به
جذب مخاطب نشده را صرف ارتباط "اندکی" از مخاطبان کجسلیقه با آن، نمی
توان خاص تلقی کرد.
از جانب دیگر عوامل گوناگونی بر سلیقهی
توده اثرگذار است و مجموع تاثیر عوامل بر هم و بر سلیقهی توده اثری را به اوج میبرد
یا مهجور میکند. برای توفیق نزد توده داشتن حداقلی از تکنیک لازم است که تا حضور
نداشته باشد، توسط مخاطب دیده نخواهد شد. شرایط روحی جامعه هم در این توفیق نقش
دارد که روح جامعه به کدام سو نظر داشتهباشد یا از کدام درد در رنج باشد. "درخواست
تامل از مخاطب"، "گفتن راجع به آنچه برای توده ناآشنا باشد و باعث هراس
و ملالش شود" و "زبون و دست و پا بسته نبودن اثر در برابر مخاطب"
را می توان "وجه ممیزه" اثری
دانست که آن را از توده جدا و به برج خاصنشینان پیوند میدهد. این ویژگیها که
برشمرده شد، ویژگیهایی سلبی برای یافتن سلیقه و علاقهی توده است، البته برخی ویژگیها،
و شاید راهنمای چندان مطمئنی برای تمامی مسیر نباشد.
در نگاه اول به نظر می رسد از این دو برچسب رهایی نیست و پیشانی هر اثرهنری به فراخور مخاطبانش به یکی از ایندو مهر میشود، اما شاید راه سومی هم باشد ؛ میتوان بر روی "خط مرز باریک" بندبازی کرد؛ هم اینسو و هم آنسو. گرچه بیشمار هنرمندانی بوده و هستند که با اثری به اینسوی خط غلتیدهاند و با اثری دیگر به آنسویش، هنرمندانی که گاه بی هیچ تعلق خاطری به جریان روشنفکری اثری را به آن هبه کردهاند و گاه با تمام نزدیکی و همجواری با آن تنها به سیر کردن شکم توده پرداختهاند. اما همچنین بودهاند اندک هنرمندانی که قادر به بند بازی باشند و بتوانند در آن واحد هم مقبولیت عام و هم علاقهی خواص را جلب کنند. این هنرمندان اغلب نه به خاطر توانایی شخصی در بند بازی که به سبب داشتن مولفههایی از هر دو گروه بوده که پیشتاز و ممتاز بوده اند. مولفههایی که تنها در برخی نقاط خاص قابل جمع اند. نقاطی که حتی خود هنرمند احاطهی کامل بر آنها و قدرت کنترلشان را ندارد. او اثرش را میسازد، پس از آن دیگر این راههای پرپیچ و خم و دهلیزهای تودرتوی جامعه است که تعیین میکند چه بر سر اثر میآید و لایق کدام نام و نشان خواهدبود. بند باز اگر ماهر باشد و قادر به ادامهی بندبازی، علاوه بر حمایت و همدلی طبقهی فرهیخته (که ضامن ماندگاری نام و اثرش است) برای توده نیز محسناتی خواهد داشت و از توده نیز پشتیبانیهایی خواهددید که "بالا بردن سلیقه و معیار مخاطبان"، "استفاده از پتانسیل هواداران میلیونی برای فعالیتهای عام المنفعه و سیاسی" و "حمایت هنرمند در مواقع بحرانی" از آن جمله است.
باید پذیرفت فارغ از ارزشگذاری بر روی اثر(با خاص و عام نامیدن آن)، اثر، خوراکی است که به مخاطب خود عرضه میشود و مجموعهای از عوامل (خود اثر و هواخواهانش) در نامگذاری اثر دخیلاند
نسبت آثار محسن چاووشی با آنچه بیان شد چیست؟ (یادمان نرفته که تمام این قلمفرسائی بخاطر اوست!) اگر بخواهیم توجهمان را به دو سه آلبوم آخر او معطوف کنیم آلبوم "متاسفم" و "ترانههای سنتوری" مصداق بارزقدم زدن روی آن بند نازک است و "یه شاخه نیلوفر" اثری است که به واسطه ایرادهایی نتوانست بندبازی محسن چاووشی را تداوم بخشد. ترانههای سنتوری صدای "اصیل"، "زخمی" و "معترضی" را در فیلم داریوش مهرجویی به نمایش گذاشتند که تصور می شد دیر زمانی است نسلش منقرض شده. نسل "خواننده های مولف" معترض که اعتراض نه تنها در آنچه میخوانند که در نحوهی خوانششان هم تبلور دارد. غمانگیز برای من و مانند من اینکه دیگر اینروزها حتی هنرمند در "فرم" هم حق، اجازه، و جرات اعتراض ندارد چه رسد به ظهور آن در متن ترانه.
طبق آنچه گفته شد، اثری که به واسطهی ایرادهایی مورد اقبال مخاطب قرار نگرفته و تنها مطلوب عدهی قلیلی است، اثری خاصپسند تلقی نمیشود. اگر "یه شاخه نیلوفر" نه عام باشد و نه خاص بهترین اسم برایش شاید "بیخاصیت" باشد، به معنای اثری که نباید برای آن دست به مخاطبسنجی زد، کاری که معیار مطلوبی برای سنجش کارنامهی چاووشی نیست و باید تنها به عنوان یک تجربهی صرف در کارنامه نگاهش کرد یا شاید این بهتر باشد؛ یک اتود برای کاری که هنوز انجام نشده، یک اتود ناپخته.
در مقایسه این دو(متاسفم/ترانه های سنتوری و یه شاخه نیلوفر) باید در نظر گرفت که شرایط آفرینش و پارامترهای دخیل در بسطشان یکسان نیست. اگر "متاسفم" حاصل یک ذهن آزاد وسرکش است، "یه شاخه نیلوفر" درگیر خط قرمزها و محدودیتهاییست که سد سیر طبیعی آفرینش اثر هنری است و در پی انتشار رسمی بر آن تحمیل شده. خط قرمزهایی که به زودی و راحتی محو نخواهند شد. تجربهی سالیان گذشته نشانمان می دهد حتی ماهرترین بند بازان را سانسور و سلیقههای متحجر به زیر کشیده و هنرمندان را مهاجر، بیکار، کنار مانده و اخته کردهاند، که آنچه تولید میکنند شبحیست از آنچه میخواستهاند باشند.
بند بازِِ ما اما؛ تا کی بر روی خط مرز باریک قدم خواهد زد؟