
صدای زخمی محسن چاووشی و لحن خاص ادای کلماتش پتانسیل و نیاز به ترانه های اجتماعی دارد. پتانسیلی که در موسیقی او دیده می شود و نیازی که تنها لعن معشوقهها نمی تواند عطش نفرت و خستگی صدایش را فرو بنشاند. دست روزگار او را در جایگاهی قرار داده که تنها کافیست بخواهد تا مبدل به اسطوره شود. قشر فرهاد از کف داده حالا در خلائی که نبود او به جامعه تحمیل کرده، پی جایگزین می گردد و تنها (بله، تنها) کسی که توان موسیقیایی و فردی پر کردن این حفره را دارد، اوست. روشنفکران او را برگزیده اند و می خواهند که صدای آنها باشد.
گرفتار
شدن در حصار عاشقانه ها می شود عاقبت موسیقی محسن چاووشی نباشد. عاشقانه
خواندن تمام آنچه او می تواند نیست. عاشقانه ها می تواند همان "شبانه" های
شاعران باشد و کف آنچه او می خواهد و می خواند. می شود صدای جمعیتی شد که
فریادش شنیده نمی شود. می شود خاطره ای شد قدرتمند و محو ناشدنی. اما کمی
درنگ، نکند که ما در حال تحمیل خواست های فرو خورده ی خود بر او هستیم؟
شاید او آنی نیست که ما می خواهیم. شاید نمی خواهد آنی باشد که ما م
ی
خواهیم باشد. توانش را ندارد. سوادش را ندارد. انگیزه اش را ندارد. دغدغه
اش را ندارد و هم نمی خواهد خود را در آئینهی روشنفکران ببیند و از و
برای آنها باشد. نکند چون یتیمان پی دست نوازشی می گردیم حتی اگر پدر
نباشد؟ پاسخ این سوال ها را نمی شود به قاطعیت داد. نشانه ها برای هر
جوابی چشمک می زنند. از سلیقه ی سینمایی تا جمله های معترضانه و عمیق اش،
از تصاویر کنار درخت تا لحن ذاتا عاصی اش.خودش می گوید اجتماعی خوانده ام!
نمونه؟ امام رضا، امام حسین، فلسطین؛ اما اینها اجتماعی نیستند، اینها
مذهبی اند و نیمه مذهبی. مثالی اگر می بود باید "بچههای اهواز" و "خودکشی"
باشد نه اینها1. اگر او بخواهد تنها با عاشقانه هایش بماند،
افسوسی به بزرگی خلاء فرهاد مهراد بر دلمان خواهد نشاند و خاطره ای از
انهدام نطفهی یک اسطوره. اسطوره ای که نخواست باشد. اگر بپرسید مگر نبوده
اند اسطوره هایی تنها عاشقانه خوانده، خواهم گفت آری، اما تفاوتی باید
باشد میان آنکه نمی تواند و نمی خواهد با آنکه می تواند اما نمی خواهد.
-
از آنسو، اگر کسی بگوید نگاه به دیگران بینداز. نه مگر اینکه کار می کنند،
گرچه دست و پا شکسته، نه مگر اینکه اجتماعی می خوانند، گرچه اخته، نه مگر
اینکه خریدار دارند، گرچه کم شمار...
می گویم راست است. اما
قهرمان من اصیل است. حتی در ندانستن هایش، نخواندن هایش. به آنچه می سازد
و می خواند باور دارد (یا اگر نه چنان باور پذیر می سازد و می خواند که
آنگونه به چشم در آید) و دوست ندارد شعار بدهد.
پس یا عادت انتظار را باید از سر بیرون کرد یا اگر انتظار می کشی انتظار بزرگتری باید باشد. نه برای ظهور یک پدیده. نه برای حضور یک موسیقی متفاوت، نه برای تولد یک شخصیت جذاب. نه، انتظارت باید فراتر باشد از اینها. انتظار برای تغییر آنچه در اطراف ات می گذرد. انتظار برای آن چیزی که می گویند صلب شده. آن چیزی که زمان می برد تا درمان شود.
......
هم شخصیت خود محسن چاووشی و هم جامعه ی مخاطب او در این ماجرا دخیلاند. شاید این بار در یک همدستی شوم، نه خود محسن چاووشی توان وعلاقه اجتماعی خواندن دارد و نه مردم اش میلی به گوش دادن به آن. روزگار ما هنوز اینقدر فریاد در گوش دارد که با اندک صدایی لرزه می افتد به اندامش. عاشقانه خواندن تا آن زمان که پرده ها برافتد3 می شود مایه ی تسکین آن افسوس بزرگ با تمام بیم و امید ها ی خود و جامعه اش سر آخر می ماند یک آرزو (خواسته؟). آرزو (خواسته؟) برای اینکه اجتماعی نخواند و اگر خواند درست بخواند. اجبار و سفارشی در کار نباشد. محبوبیت او از حالا خیلی ها را به صرافت استفاده تبلیغاتی انداخته. فرار از این نوع مصرف های تبلیغاتی سخت است و فاصله ی (هر چند کوتاه) خود را با سیستم نگاه داشتن از آن سخت تر. در این غبار که چیزها به آن گرفتار اند هر اتفاقی توان افتادن دارد؛ حتی یک اتفاق اصیل.
پانوشت:
1- گرچه در همین انگشت شمار تجربه ها تفاوتی است میان او و دیگران. تفاوتی مثلن میان توجه به شمال در ترانه ای از خواننده ی ظاهرن اجتماعی روزگارمان با نگاه به بچه های اهواز. دستمان برای تاویل شمال و جنوب خوب باز خواهد بود.
2- نام کتابی نوشته ی علی رضاقلی، نشر نی
3- حالی درون پرده بسی فتنه می رود / تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند، حافظ
هرکس که مدتی این وبلاگ را دنبال کرده باشد حتما حالا میداند که روح کلی وبلاگ چاووشیست از جزئیات تا بحال بیرون آمده از آلبوم خرسند است. تغییراتی که ژاکت نسبت به یه شاخه نیلوفر از نظر عوامل دارد، معنادار است. مصاحبهی اخیر هم علیرغم اینکه در فرم سوالات و جریدهای که چاپ شده، ضعیف قلمداد
میشود از این حیث که حامل نظرات جدید محسن چاووشی دربارهی "یه شاخه نیلوفر" بود، مورد توجه است. آنجا که شاهد چرخش پاسخهای او در برابر انتقاد به "یه شاخه.." از برهان "گوشهای تربیت نشده و ضعیف" به "اشکال فنی و یکنواختی"، هستیم. انگار فریادهای زیر آب شنیده شده و مولف به نظرات دیگری جز تملق و مجیز گویی راجع به اثرش، آگاه است و این باز هم مورد خوشایند ماست. روح کلی وبلاگ چاووشیست همچنین بیم و امیدهایی نیز دارد. امیدوار است که تجربهی تلخ و ناموفق "یه شاخه..." به چشم چاووشی شکست اجرای موسیقی متفاوت، یا خاص توسط او تلقی نشود، و نگران اینکه چاووشی تنها صفر را بخواهد یا تنها 100 را، نگران پوسته ی موسیقی چاووشی است که چگونه درجامعه دیده می شود (و مگر نه اینکه از پوسته ها می توان بی هیچ حرفی به معناها پی برد؟)، وبلاگ چاووشیست همچنان دوست دارد، در کنار نام چاووشی از کلاسیک راک،راک آلترناتیو، بین المللی شدن و ... بشنود. و این هیچ منافاتی با انتقاد از "یه شاخه..." ندارد.
اما به شخصه اولین چیزی که دربارهی آلبوم جدید نظرم را جلب کرده بازگشت شهاب اکبری ست. او در این
آلبوم حضور دارد تا شاید ما بیشتر به یاد "متاسفم" بیفتیم. آلبومی که معیار
سنجش "یهشاخهنیلوفر" و میثاق ما شد، برای نامیدن آنچه که به نام موسیقی چاوشی می شناختیم و در "یه شاخه ..." حضورش را کمتر حس میکردیم. نکته دیگر تنظیم 6 تراک توسط خود محسن است که شاید اتفاق جدیدی باشد. برای این میگویم شاید، که تابحال تراکی با تنظیم خود او نشنیدهایم یا شنیدهایم و خبر نداریم! منظور بسیاری از این تک آهنگ هاست که به جز خواننده، نام عوامل دیگرشان در هاله ای از ابهام قرار دارد. امیدوارم در همین مهرماه آلبوم را بشنویم، و دچار "جبر تقویمی" نشویم که در آن صورت زمان بعدی اواخر زمستان است.
- من فقط به خاطر موسیقی وارد موسیقی شدم و به دنبال شهرت و سایر مسائل حاشیهای نبودم، از منیت متنفرم.
- سعی کردم در ملودی سازی حرکت تازهای داشته باشم، تلاشم این بود با هر کاری مخاطبم را غافلگیر کنم.
- احساس می کنم هنوز کار خاصی انجام نداده ام.
- یه شاخه نیلوفر می توانست آلبوم خیلی بهتری باشد، اشکال اصلی این آلبوم بیشتر فنی است، من روی صدابرداری محاسبه ویژهای کرده بودم، اما این محاسبات تقریبا به صورت کامل به هم ریخت.
- باید انواع دیگر موزیکها هم در این آلبوم قرار میدادم ، می بینی چقدر خوب خودم را تخریب می کنم!
- من نمی توانم غم را از خودم جدا کنم.
- متاسفانه یه شاخه نیلوفر مصادف شد با مجاز شدن آلبومهای من.
- اینترنت و بچههای اینترنت همیشه از من حمایت کردهاند. به هر نقطهای برسم یادم نمیرود که از طریق اینترنت به موسیقی معرفی شدم
- دوران من تازه شروع شده!
- یکی از کارهایی را که روی شعر استاد شهریار ساختم، فوق العاده دوست دارم. و فکر نمی کنم در آینده بتوانم مشابه آن را تولید کنم.
- من اصلا نمی دانستم "قراضه چین" که مولانا از آن استفاده کرده، یعنی چه! قراضه چین یعنی تراشههای طلا که به زمین میریزد.
- آلبوم سنتوری شش فطعه دارد: چهار قطعه فیلم سنتوری و دو قطعه از کارهای قبلیام. امتیازش را هم به آقای آزادی واگذار کردهام و دقیقا نمیدانم مجوز گرفته یا نه.
- آلبوم جدیدم که فعلا اسمی ندارد را بیشتر از "یه شاخه..." و "من خودم..." دوست دارم.
- محمدرضا دوست خوب من است و در آلبوم جدید هم تنظیم تعدادی از قطعات را انجام داده است.
- علی مهرگان دیگر ترانه سرایی است که در این آلبوم به ما ملحق شده. یک ترانه هم خودم گفتم. امیر و حسین هم با پنج و سه قطعه در این آلبوم حضور دارند.
- بعد از ازدواج حسم عوص نشد. همسرم هم موسیقی را میشناسد و شنونده خوبی برای کارهای من است.
- یک قطعه مخصوص دارم که اگر الان در موردش توضیح دهم،مزهاش از بین میرود اما همین قدر بگویم که در آلبوم جدیدم حرکتی کردهام که از من بعید باشد!
لازم است که اول اتفاقات اخیر را مرور کنیم. حدود 40 روز پیش (23تیرماه) محمدرضا آهاری به عنوان مدیربرنامههای محسن چاووشی در گفتگو با ایلنا وعده کرد که تا 25 روز دیگر دربارهی آلبوم بعدی چاووشی توضیح خواهد داد و همان روز در مصاحبه با موسیقی ما به یک "اتفاق ویژه" که قرار است تا یک ماه دیگر بیفتد، اشاره کرد. در آن زمان در سایت رسمی هیچ خبری نبود حتی همین مصاحبهها نیز در آنجا منعکس نشد! معمولا اینطور است که سایتهای مربوط به هنرمندان، اخبار و مصاحبههای خبرگزاریها و سایتهای خبری دربارهی آنها را پوشش میدهند، اما در این مورد سایت به اصطلاح رسمی ساکت بود. گذشت تا 15 روز بعد (8مرداد) همزمان با روز تولد محسن چاووشی، سایت موسیقی ما دو خبر دیگر از چاووشی با قید "درگوشی" تیتر کرد. یکی اینکه آلبوم طبق شنیدهها اواخر شهریور میآید و دیگری احتمال کنسرت در کیش و شروع تمرین به همراه نوازندگان برجسته. محمدرضا آهاری هم در تماس با سایت موسیقی ما اینها را تکذیب کرده و دوباره می گوید 20 روز دیگر همه چیز مشخص خواهد شد! بعد از این اخبار، بالاخره سایت رسمی در روز 23 مرداد واکنش نشان داد.
مدیر این سایت در روز 23 مرداد با درج پستی ضمن تکذیب کنسرت به کل، مصاحبههای محمد رضا آهاری را نیز تکذیب می کند و موسیقی ما را به دروغگویی متهم کرده، انگیزه آنها را نیز "جذب بازدیدکننده" بیان می کند. به تکذیب کنسرت کار نداریم، چون خود آهاری هم تلویحا به آن اشاره کرده اما به نظر می رسد سایت رسمی برای اینکه از قضیه پرت به نظر نرسد و بی خبری و شاید نادیده انگاشته شدنش را توسط محمدرضا آهاری (به عنوان مدیربزنامه) توجیه کند به یکباره همه چیز را ساخته پرداخته ذهن خیال انگیز خبرگزاری ایلنا و سایت موسیقی ما معرفی می کند. از سوی دیگر سایت موسیقی ما هم ادعا می کند "فایل صوتی مصاحبه با آهاری موجود است و این قابل کتمان نیست." این مورد را می توانید اینجا ببینید، در پاسخ به کامنت یک نفر که از آنها در برابر خبر سایت رسمی جواب میخواهد.
در تدارک مطلبی بودم تا برداشت خودم را از این اتفاقات و دربارهی اینکه دلایل سایت رسمی برای رد اخبار دیگر سایتها غیر قابل قبول است، بنویسم. اما با این صحبتها که مستقیم از زبان خود محسن چاووشی در سایت درج شد، دیگر ماجرا روشن شد:
...این روزها از طرف سایت موسیقی ما مطالبی نوشته شده است که گفته اند زمان 25 روز از زمانی که آقایان این سایت با محمدرضا آهاری صحبت کرده اند و اکنونخبری در دست ندارند باید گفته شود که خبر رسمی برای انتشار هنوز از ارشاد دریافت نشده است که به عنوانی رسمی شود. کار آلبوم به همیاری دوستان به پایان رسیده است و در مراحل پایانی مسترینگ آن هستیم ومحمدرضا هم آن را در تماسها و ارتباط با سایتها و خبرگزاریها اعلام کرده بود (نه به صورت مصاحبه)...
خاص یا عام بودن یک اثر را چگونه می
توان تشخیص داد؟ آنچه اثری را خاص می کند در وجود "خود" اثر است یا
"فراتر و فروتر" از آن؟ آیا درون آن است یا بیرون آن؟ اثر به اعتبار
"خودش" خاص تلقی میشود یا به اعتبار "علاقهمندانش"؟ آنچه
امروز اتفاق افتاده و می افتد، شق دوم ماجراست. زمانی بر اثری مهر "خاص"
نقش میبندد که در طی زمان مراجع فکری جامعه این مهر را بر آن زده باشند. مراجعی
که نمایندهی منِ برتر(متعالی به تعبیر فروید) جامعه شمرده می شوند. اثری در جامعه
خاص تلقی میشود که "هواداران خاص" داشته باشد. به گمان من اما می شود
در خود اثر وجه تشخیصی برای خاص بودن آن یافت.
تا از خاطر ن
رفته توضیح بدهم که خاص
و عام نامیدن اثری به رغم آنکه بارها تاکید می شود قصد ارزش گذاری ندارد به ناچار
به این ارزشگذاری تن خواهد داد. لغت "عام" ذهن را به سوی قشری سوق می
دهد که در پی اثر راحتهضم و کمبنیه است، تاب تحمل ندارد و حوصلهی فکر. اما
"خاص" آن است که همه در پیاش هستند تا خود را جدا از دیگران به چشم درآورند
و سلیقهی برتر و سخت ترشان را وجه ممیزه خود از دیگران قراردهند. گرچه بیشتر جمعیت
ما آدمها از گروه اولایم و طنز تلخ آن که احساس توامان عشق و نفرت به گروه دوم
داریم. اما آنچه خود اثر را ممتاز میکند چیست؟ پاسخهای متفاوتی در حوزهی هنر به آن داده شدهاست.
از این لحاظ تنها هنر زیرا تنها هنر است که حوزهای اختلاف برانگیز تلقی میشدهاست
و سایر حوزهها(صنعت و ...) تنها سود و زیانشان اولویت داشته و درستی و نادرستیشان
که اثبات پذیر بوده. تنها در هنر(علوم انسانی؟)است که پاسخ مطلقی وجود ندارد و هم
از این روی اختلافها سر برمیآورد. "جدایی اثر از گذشتهی خود"،
"گشودن راههای تازه و نادیده به روی مخاطبان" و "جسارت در
تجربه" می تواند اثری را خاص وخاصپسند کند. البته قضاوت در این باره و تشخیص
المانها با سلیقه همآغوش خواهد بود. اینکه "چه حرکتی جسارت است؟" یا
"کدام تغییر آغاز راه تازهای است؟" ارتباط تنگاتنگی با "سلیقهها"
دارد و واضح است که نزد افراد مختلف متفاوت است.
اما اگر سلیقهی فردی تنها برای
خودمان قابل پذیرش باشد و برای دیگری مجبور به توضیح عام یا خاص بودن باشیم گریزی
از مخاطب شناسی نخواهیم داشت. با بررسی طیف مخاطبان هر اثر می توان عام یا خاص
بودن آن را تخمین زد. که البته این روش نیز مصون از خطا نیست. اگر یک اثر مخاطب
عام ندارد الزاما خاصپسند نیست. اثری که به واسطه ی ایرادهای روشن و ساده موفق به
جذب مخاطب نشده را صرف ارتباط "اندکی" از مخاطبان کجسلیقه با آن، نمی
توان خاص تلقی کرد.
از جانب دیگر عوامل گوناگونی بر سلیقهی
توده اثرگذار است و مجموع تاثیر عوامل بر هم و بر سلیقهی توده اثری را به اوج میبرد
یا مهجور میکند. برای توفیق نزد توده داشتن حداقلی از تکنیک لازم است که تا حضور
نداشته باشد، توسط مخاطب دیده نخواهد شد. شرایط روحی جامعه هم در این توفیق نقش
دارد که روح جامعه به کدام سو نظر داشتهباشد یا از کدام درد در رنج باشد. "درخواست
تامل از مخاطب"، "گفتن راجع به آنچه برای توده ناآشنا باشد و باعث هراس
و ملالش شود" و "زبون و دست و پا بسته نبودن اثر در برابر مخاطب"
را می توان "وجه ممیزه" اثری
دانست که آن را از توده جدا و به برج خاصنشینان پیوند میدهد. این ویژگیها که
برشمرده شد، ویژگیهایی سلبی برای یافتن سلیقه و علاقهی توده است، البته برخی ویژگیها،
و شاید راهنمای چندان مطمئنی برای تمامی مسیر نباشد.
در نگاه اول به نظر می رسد از این دو برچسب رهایی نیست و پیشانی هر اثرهنری به فراخور مخاطبانش به یکی از ایندو مهر میشود، اما شاید راه سومی هم باشد ؛ میتوان بر روی "خط مرز باریک" بندبازی کرد؛ هم اینسو و هم آنسو. گرچه بیشمار هنرمندانی بوده و هستند که با اثری به اینسوی خط غلتیدهاند و با اثری دیگر به آنسویش، هنرمندانی که گاه بی هیچ تعلق خاطری به جریان روشنفکری اثری را به آن هبه کردهاند و گاه با تمام نزدیکی و همجواری با آن تنها به سیر کردن شکم توده پرداختهاند. اما همچنین بودهاند اندک هنرمندانی که قادر به بند بازی باشند و بتوانند در آن واحد هم مقبولیت عام و هم علاقهی خواص را جلب کنند. این هنرمندان اغلب نه به خاطر توانایی شخصی در بند بازی که به سبب داشتن مولفههایی از هر دو گروه بوده که پیشتاز و ممتاز بوده اند. مولفههایی که تنها در برخی نقاط خاص قابل جمع اند. نقاطی که حتی خود هنرمند احاطهی کامل بر آنها و قدرت کنترلشان را ندارد. او اثرش را میسازد، پس از آن دیگر این راههای پرپیچ و خم و دهلیزهای تودرتوی جامعه است که تعیین میکند چه بر سر اثر میآید و لایق کدام نام و نشان خواهدبود. بند باز اگر ماهر باشد و قادر به ادامهی بندبازی، علاوه بر حمایت و همدلی طبقهی فرهیخته (که ضامن ماندگاری نام و اثرش است) برای توده نیز محسناتی خواهد داشت و از توده نیز پشتیبانیهایی خواهددید که "بالا بردن سلیقه و معیار مخاطبان"، "استفاده از پتانسیل هواداران میلیونی برای فعالیتهای عام المنفعه و سیاسی" و "حمایت هنرمند در مواقع بحرانی" از آن جمله است.
باید پذیرفت فارغ از ارزشگذاری بر روی اثر(با خاص و عام نامیدن آن)، اثر، خوراکی است که به مخاطب خود عرضه میشود و مجموعهای از عوامل (خود اثر و هواخواهانش) در نامگذاری اثر دخیلاند
نسبت آثار محسن چاووشی با آنچه بیان شد چیست؟ (یادمان نرفته که تمام این قلمفرسائی بخاطر اوست!) اگر بخواهیم توجهمان را به دو سه آلبوم آخر او معطوف کنیم آلبوم "متاسفم" و "ترانههای سنتوری" مصداق بارزقدم زدن روی آن بند نازک است و "یه شاخه نیلوفر" اثری است که به واسطه ایرادهایی نتوانست بندبازی محسن چاووشی را تداوم بخشد. ترانههای سنتوری صدای "اصیل"، "زخمی" و "معترضی" را در فیلم داریوش مهرجویی به نمایش گذاشتند که تصور می شد دیر زمانی است نسلش منقرض شده. نسل "خواننده های مولف" معترض که اعتراض نه تنها در آنچه میخوانند که در نحوهی خوانششان هم تبلور دارد. غمانگیز برای من و مانند من اینکه دیگر اینروزها حتی هنرمند در "فرم" هم حق، اجازه، و جرات اعتراض ندارد چه رسد به ظهور آن در متن ترانه.
طبق آنچه گفته شد، اثری که به واسطهی ایرادهایی مورد اقبال مخاطب قرار نگرفته و تنها مطلوب عدهی قلیلی است، اثری خاصپسند تلقی نمیشود. اگر "یه شاخه نیلوفر" نه عام باشد و نه خاص بهترین اسم برایش شاید "بیخاصیت" باشد، به معنای اثری که نباید برای آن دست به مخاطبسنجی زد، کاری که معیار مطلوبی برای سنجش کارنامهی چاووشی نیست و باید تنها به عنوان یک تجربهی صرف در کارنامه نگاهش کرد یا شاید این بهتر باشد؛ یک اتود برای کاری که هنوز انجام نشده، یک اتود ناپخته.
در مقایسه این دو(متاسفم/ترانه های سنتوری و یه شاخه نیلوفر) باید در نظر گرفت که شرایط آفرینش و پارامترهای دخیل در بسطشان یکسان نیست. اگر "متاسفم" حاصل یک ذهن آزاد وسرکش است، "یه شاخه نیلوفر" درگیر خط قرمزها و محدودیتهاییست که سد سیر طبیعی آفرینش اثر هنری است و در پی انتشار رسمی بر آن تحمیل شده. خط قرمزهایی که به زودی و راحتی محو نخواهند شد. تجربهی سالیان گذشته نشانمان می دهد حتی ماهرترین بند بازان را سانسور و سلیقههای متحجر به زیر کشیده و هنرمندان را مهاجر، بیکار، کنار مانده و اخته کردهاند، که آنچه تولید میکنند شبحیست از آنچه میخواستهاند باشند.
بند بازِِ ما اما؛ تا کی بر روی خط مرز باریک قدم خواهد زد؟
در باب تقلید(1)
یا
محسن چاووشی واقعی کیست؟(2)
این مسئله از سرگرمی های فلسفه است؛ یونانیان کشتی ای داشتند که آن را دارای قدرت اهورایی می دانستند و بردگان پاروزنش آن را به "رعد سینه" می شناختند. پس از چندین نبرد موفق، کشتی برای تعمیر دماغه پهلومی گیرد. برای تعمیر، تعویض نیمی از الوار های به کار رفته در کشتی نیاز بود. این کار انجام شد و کشتی به موفقیت خود در جنگ های دیگرادامه داد. در فرصتی دیگر باز برای تعمیر کشتی نیاز به تعویض الوار های کهنه و جایگزینی با الوار های نو بود. اینبار حتی بادبان ها و دکل ها هم تعویض شدند. مردم به یاد و خاطر احترامی که به الوار های قدیمی داشتند با الوار های موجود و با همان وسائل کشتی ای را در خشکی ساختند. کشتی جدید دیگر در جنگ ها به موفقیت سابق نمی رسید. فرمانده کشتی اشکال را در مردمی می دید که کشتی او را با ساختن کشتی دیگری با الوار های قدیمی از فیض اهورایی محروم کرده اند. سوال اینجاست؛ کشتی رعد سینه کدام است؟ آنکه در آب است و در حال شکست یا آنکه در خشکی و با الوار های زهوار در رفته؟(3)
قیاس مع الفارقی است. نباید محسن چاووشی را با کشتی شکست خورده یا قدیمی
قیاس کرد. این پرسش که به درازا هم کشید تنها به این سبب مطرح شد تا فتح کند بابی
را که بپرسد محسن چاووشی واقعی کیست؟ آیا این صداهایی را که ما در اطرافمان می
شنویم (و اگر گوشمان عادت نداشته باشد و خوب نشنیده باشد شاید به اشتباه بیفتد)
محسن چاووشی اند؟ عدد پیروان "مکتب چاووشی" ا
ین روز ها آنقدر زیاد شده
که ارزش حرف زدن پیدا کند. آنقدر زیاد شده که هواخواهانش را به نگرانی بیندازد.
آیا محسن چاووشی واقعی دارد یکی یکی سپر های تفاوتش با دیگران را به زمین می
اندازد؟ آیا شگردهایش کهنه شده اند؟ آیا دیگر چیزی در چنته برای عرضه ندارد؟ آیا
قافیه را به تازه واردان که "هرچه او بگوید علیه خودش استفاده می کنند"
می بازد؟ آیا "تمام" الوار های کشتی یونانی را "مردم" برده
اند؟ همه چیز تغییر کرده است؟ پرسش نهایی؛ آیا محسن چاووشی هنوز متفاوت است یا
میان مقلد ها و پیروان مکتبش گم خواهد شد؟
اگر پاسخ این سوال را آری بدانیم (که من اینگونه ام و می دانم بسیاری دیگر نیز)
پرسش بعدی در پی پاسخ این خواهد بود؛ چه تفاوتی؟ کدام مشخصه او را از دیگرانی که
ما را به اشتباه می اندازند تمیز می دهد؟ چه شاخصی ما را هنوز به "وجود
حقیقتی ثابت" رهنمون می شود؟ حقیقتی ثابت به نام "محسن چاووشی
واقعی". اینجا حتی اگر با "حقیقت متکثر" رو به رو باشیم ، آنچه
وجود خواهد داشت حقیقت متکثر ناقص است. بیایید ببینیم چه چیز است که ما را به
اشتباه می اندازد. به گمان من تنها "جنس صدا". در برخی موارد آهنگسازی
ها و تنظیم ها هم دست و پایی برای جلوه فروشی زده اند. اما آنچه ما را به اشتباه و
نگرانی می اندازد جنس صدا است. نگرانی از بایت اینکه دیگر ما هواخواه
"تنها" صدای زخم خورده ی روزگارمان نیستیم. نگران از اینکه این صدای زخم
زننده "هرجایی" شود و "هرکسی" به خود اجازت ورود به ساحت سنگین
و بکر "مکتب چاووشی" بدهد. دزد آنچه را به دستش می رسد می برد. چه باک.
آنچه بر طاق است است و عیان برای دیدن و شنیدن روزی به یغما خواهد رفت. دیر یا
زود، زیاد یا کم. آیا دیگر در اندرونی درون چاووشی واقعی چیزی باقی نمانده است؟
این ها تنها یاد آوری آنها ست که همه می دانیم :
محسن چاووشی واقعی، نخست خود را آهنگساز می داند. در میان این بی شماران علاقه مند پیگیر مقلد کسی یا کسانی آیا یافت شده اند که ملودی ترانه هایشان به چند بار شنیدن بیرزد؟ آیا این تنها صدا بود که "سنگ صبور" را به دقیق ترین معنای کلمه "همه گیر" کرد؟ آیا این تنها صدا بود که "بانوی من" را ستایش شده کرد؟
محسن چاووشی واقعی لحن شخصی دارد. کدام مقلد حتی با سواد و پی گیر را سراغ دارید که جرئت و جسارت خواند ترانه ای چون "گل سر" را در سر بپروراند؟ آیا تنها صداست که هیبت مردانه ی "نفس بریده" را در ذهن ما تجسم می بخشد؟
محسن چاووشی واقعی ترانه شناس است. آنچه درباره ی ترانه در مقلدان او دیده می شود در واقع امر "هیچ" است. بیشتر ترانه ها نیم بند و فاقد مفهوم حتی کمی عمیق اند. محسن چاووشی واقعی (جز در چند مورد که خود هم ابراز پشیمانی کرده) ترانه ی سخیف و بی معنا نخوانده. انتخاب ترانه ها را به درستی انجام داده و حذف هایش در ترانه ها تاثیری دو چندان به آنها افزوده (شبیه به آنچه فرهاد مهراد با ترانه ها انجام می داد).
محسن چاووشی واقعی با این همه تفاوت (که من در جستاری دیگر به تفضیل بر شمرده ام و اینجا تنها شمه ای از آن آمد) چرا باید مهجور بماند؟ نمی ماند و همچنان خواهد تابید. شاخص تمایز او از دیگران به قدری عیان و هم دسترس ناپذیر است که دیگران را مجبور به فرو آوردن سر تعظیم در برابر "موسیقی چاووشی" می کند، که کم رنگ شدن نام و "مکتب چاووشی" و هضم خود او در مکتبش از محالات است. مقلدان اگر برای ماندن آمده اند این راه آنها را به فراموشخانه تاریخ خواهد فرستاد. اما برای چند روزی سر زبان ها بودن – آن هم به خاطر موسیقی و شهرت کس دیگر- کفایت می کند و به جایی شاید بر نخورد. برای ماندن باید از "خود" مایه داشت. اگر نباشد با افکت و تنظیم شبیه به مورد واقعی تنها می توان دل خوش کرد و به چند دوست و آشنا پز تقلید داد. همین و بس.
پانوشت :
1-http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-772ba3a9751c42b08a3eca442d783475-fa.html
2- این نام را از تاپیکی به همین نام در انجمن هواداران محسن چاووشی وام گرفته ام. گرچه آنچه من در پی گفتنش هستم با آنچه در آنجا مطرح شد بیش از زمین تا آسمان فاصله دارد.
3- برای شرح کامل مسئله و پاسخ اش نگاه کنید به کتاب "101 مسئله ی فلسفی"، نوشته ی مارتین کوهن، ترجمه ی امیر غلامی، نشر مرکز